از لشکر عمر بن سعد فردی به نام ابن ابى جویریه در حالى که بر اسبى سوار بود، رو بسوى خیمه‏ها کرد، و چون نظرش به آتش خندق پشت خیمه ها افتاد فریاد بر آورد: اى حسین! و اى اصحاب حسین! شادمان باشید به چشیدن آتشى که در دنیا بر افروخته‏ اید!
امام حسین (ع) فرمودند: این مرد کیست؟

از لشکر عمر بن سعد فردی به نام ابن ابى جویریه در حالى که بر اسبى سوار بود، رو بسوى خیمه‏ها کرد، و چون نظرش به آتش خندق پشت خیمه ها افتاد فریاد بر آورد: اى حسین! و اى اصحاب حسین! شادمان باشید به چشیدن آتشى که در دنیا بر افروخته‏ اید!
امام حسین (ع)
فرمودند: این مرد کیست؟
گفتند: ابن ابى جویریه مزنى!
امام حسین (ع) دعا کردند که: بارالها! عذاب آتش را در دنیا به او بچشان!

و هنوز سخن امام تمام نشده بود که اسبش او را در آتش خندق افکند!!

و بعد، مرد دیگرى از لشکر عمر بن سعد نزدیک آمد به نام تمیم بن حصین فزارى و فریاد برآورد که: اى حسین! و اى اصحاب حسین! فرات را نمى‏بینید که همانند شکم مار بخود مى‏پیچد ؟! بخدا سوگند که قطره‏اى از آن را نخواهید چشید تا تلخى مرگ را در کام خود احساس کنید!
امام حسین (ع) فرمودند: این کیست؟
گفتند: تمیم بن حصین است.

امام حسین (ع) فرمودند: این مرد و پدرش از اهل آتشند، خدایا او را در نهایت عطش بمیران!
و نوشته ‏اند که عطشى بى سابقه بر تمیم عارض شد و از شدت تشنگى از اسب بر زمین افتاد و آنقدر پامال ستوران شد تا به هلاکت رسید.

عبدالله بن حوزه تمیمى بسوى امام حسین (ع) حرکت کرد و فریاد بر آورد که: حسین در میان شماست؟!
اصحاب امام حسین (ع) پاسخ دادند: این امام حسین (ع) است، چه مى‏ خواهى؟!

گفت: اى حسین! تو را به آتش بشارت میدهم!
امام حسین (ع) فرمودند:انى اقدم على ربّ رحیم و شفیع مطاع .

من نزد پروردگار بخشنده و شفیع و مطاع مى‏روم،
تو کسیتى؟
گفت: من ابن حوزه هستم.

امام حسین (ع) دستهاى مبارک را بلند کردند و گفتند:ربّ حزّه الى النّار. خدایا! او را در آتش بسوزان.

آن مرد به خشم آمد، و ناگاه اسب او رم کرد و ابن حوزه بر زمین سقوط کرد در حالى که پایش به رکاب اسب گیر کرده بود، آنقدر بدنش بر روى خاک کشیده شد که قسمتى از بدنش جدا شد و قسمت دیگر به رکاب اسب آویزان بود، و سرانجام پس از برخورد باقیمانده بدنش به سنگ، در میان آتش خندق افتاد و مزه آتش را چشید.

امام حسین (ع) بخاطر استجابت دعایش، سجده شکر بجاى آورد و عرض کردند:

اللّهمّ انا اهل بیت نبیک و ذرّیته فاقصم من ظلمنا و غصبنا حقّنا انّک سمیع قریب .

اى خدا! ما از مقربان درگاه تو، اهل بیت پیامبر تو و ذریه او هستیم، حق ما را از جباران ستمگر بستان، بدرستى که تو شنوا و از هر کس به مخلوق خود نزدیکترى.

محمد بن اشعث گفت: چه قرابتى بین تو و پیامبر (ص) است؟!!

امام حسین (ع) گفتند:
خدایا! محمد بن اشعث مى‏گوید در میان من و پیامبرت نسبتى نیست، خدایا! امروز طعم ذلت و خوارى خود را به او بچشان تا من عقوبت او را ببینم.
این دعاى امام نیز مستجاب شد، و محمد بن اشعث بجهت قضاى حاجت از اسب پیاده شد و عقربى او را گزید و با لباسى آلوده به هلاکت رسید.




موضوع :
امام حسین (ع) درمسیرشهادت ,